تبليغاتX
اومدم هواخوری !


اومدم هواخوری !

دورنماي قديمي كربلا

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 5:32 بعد از ظهر توسط ن.م| |

 

 

آورده اند که حرم سرای عریض و طویل" ناصرالدّین شاه" هر روز شاهد دعوا و رقابت های پنهان و آشکار بود، روزی کنیز یکی از بانوان حرم، مرتکب خلافی می شود و از آن رو که می دانست بانو عصبانی خواهد شد و تنبیهش می کند، تا قبل از آنکه خبر به او رسد خود را به" ری" رسانده و در" عبدالعظیم" بست می نشیند، خبر بست نشینی کنیزک که به شاه می رسد از بانوی حرم می خواهد، گناه کنیز را ببخشد؛ البته این بست نشینی و خروج کنیز از حرم، شاه را به فکر می برد که چاره ای کند تا اهل حرم به هنگام حوادثی این چنین پا به خارج حرم نگذارند و در همان اندرونی، امکان بست نشینی برایشان فراهم باشد!

 

فکر بکری به ذهن شاه رسید، بانوئی گیس سپید از اهل حرم را دستور داد تا به دروغ این خبر منتشر کند که خواب نما شده و به او خبر داده اند که در پای چنار کهن سال" گشن شاخ" در توی محوطه اندرونی امامزاده ای به نام" عباسعلی" مدفون است

 

این خبر که در حرم پیچید،همه خوشحال از اینکه امامزاده ای در اندرون دارند از شاه خواستند که دور چنار را نرده کشد و علم و کُتل آویز کند

 

شاه دستور داد اطراف چنار نرده کشیدند و اینگونه شد که آنجا را "چنار عباسعلی" نام گذاشتند، هر که حاجتی داشت و مبتلا به گرفتاری می شد رو به امامزاده ی تازه کشف شده می آورد و دخیل می بست

 

زن های شوهر مُرده، کنیزکان کُتک خورده، یتیمان درد کشیده، مقروضان گرفتار شده، راه ماندگان دست خالی مانده، عاشقان به وصال نرسیده، خلاصه هر مصیبت کشیده ای رو به سوی چنار عباسعلی آورد و کم کم پاتوق هر چه بدبخت و بیچاره و درمانده ای شد!

 

"ناصرالدین شاه" هر چند این حیله به خرج داد تا گرفتاران اهل حرم برای بست نشینی ناچار به خروج از حرم نشوند اما به مرور این امامزاده صاحب شجره نامه و زیارتنامه و برو و بیائی شد تا در پناه این قداست ساختگی، آنچه که مردم از ظلم و بی عدالتی شاه سراغ داشتند را فراموش کنند

 

علم ها و کُتل های برافراشته و پارچه های تکّه تکّه شده و گره خورده بر شاخه های چنار قداست یافته و دیگ های آش و پلو نذری در پای چنار و دعاها و وردهای ساخته شده نیز کم کم مردم را مشغول به آنجا کرد، طوری که پناه جستن به "عبدالعظیم حسنی" و قداست راستین او می رفت که جای خود را به" چنار امامزاده" ای ساختگی در توی حرم شاه بدهد!

 

وه !!... که چه حیله ای است و چه می کُند و چه قدرتی دارد، این" آئین گرائی مذهبی " آنجا که بدل بسازند برای دور ساختن از "اصل" تا مردم مشغول باشند و مجالی برای فکر نیابند.

 

قداست های ساختگی و بدلی، اینگونه اند که هم از اصل و نسخه ی واقعی دور می کنند و هم به مانند "ابزار" وسیله ای برای سوء استفاده تا در فرصتی مناسب در پناه سینه های چاک شده و فریادهای به آسمان رسیده و تعصّب های به جوش آمده، هر چه حقیقت و راستی است به قربانگاه رود!

 

ایرانیان از آن رو که دینمدارند، همین مسئله متاسفانه زمینه ای است تا گاه عده ای با طرح ادعاهای عجیب و غریب و قداست های من در آوردی، سوءاستفاده سیاسی از مردم کنند و وقت مناسب خودش از آن همه شور و فریاد و گریه و دخیل بستن به نفع مرام سیاسی نه چندان روشن خود بهره گیرند!

البته که در این بین قشری گری و سطحی نگری و ساده لوحی برخی متدینان نیز بهترین کمک برای سیاه اندیشانی است که در صدد سوءاستفاده اند.

چه بر سر دین می آید ؟!! آن گاه که "قشری گری مذهبی" به یاری حیله گران ریاکاری بیاید که می خواهند دین را همچون ابزاری در اختیار خود گیرند

 

چنار عباسعلی به عنوان نمادی از "قداست های ساختگی" اگر الآن به پا نیست، امّا بی شک ریشه هائی داخل در جهل و نادانی توده ها، همچنان قابل رویش دارد و باقی است.

 

 


نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 2:15 بعد از ظهر توسط ن.م| |

ح1   

یه حس خاصی دارم...شدم مثل این عکسه... حس جالبی نیست...حس علامت سوال... میدونین...! واقعا"  اگه منو الآن میدیدین شک نمیکردین که این عکس خود خودمه که همین الآن با دوربین دیجیتال کیفیت بالا ازم گرفته شده.... شایدم نمیتونستین تصمیم بگیرین (بین من و این عکسه) که کدومش نازنین واقعیه! ولی خیلی ازین عکسه خوشم میاد...۱جورایی عاشقشم...چون که احساس میکنم قشنگ حسم رو منتقل میکنه... دلم می خواد حرف بزنم...۴شنبه که از دانشگاه بر می گشتم و بلوار دانشجو رو به سمت میدون سرازیر شده بودم! (سرازیر شده بودمو خوب اومدم) تنها بودم و خوشحال... از موزاییک های پیاده رو و تصمیمات و انتخاباتی که واسه قدم گذاشتن روشون میگرفتم، کلی درس زندگی گرفتم...بعضی قسمت ها موزاییک ها کاملا"  سالم بودن پس باید صاف ترینشون رو انتخاب میکردم...اما بعضی قسمت هاش ۱سری ها شکسته و خراب بودن و ۱سری ها تقریبا" سالم....خب معلومه باید اونایی رو که به نسبت سالم تر بودن رو انتخاب میکردم و دیگه در مورد صافیشون زیاد سختگیری نمیکردم! ....بعضی قسمتاشم همگی خراب و شکسته و ....در اینطور موقعیت ها آدم باید بین بد و بدتر تصمیم بگیره...همیشه شرایط اونطوری نیست که ما انتظارشو داریم و هنر زندگی کردنم همینه که بتونیم شرایطیو  که خیلی دوستش نداریم رو هم با عقل و درایت مدیریت کنیم...باید از زندگی لذت برد...چطوری!؟......خب هرجور و با هرکاری که احساس کنی روحت به رقص درمیاد....

آخ که چقدر دلم میخواد بسازم!....یعنی ساز بزنم.....

 

دلم میخواد ساز بزنم تا روحم مثل عکس زیر سر بخوره و برقصه.....

 ح2

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 9:37 بعد از ظهر توسط ن.م| |

 

 

قلب تو بر حریری نرم و آرام خوابیده است او را باید با ضربه های عشق و ایمان به هوش آورد و بیدار كرد باید در زندگی چیزی باشد كه دل آدمی بخاطر آن تپیده تا افسرده نشود.

.....

ها ها هاااااااا...

این فال امروزم تو کلوب بود...

کلی خندیدم بهش...راست گفته اما...

مگر مغز...بخورم که از این حریر نرم و آروم دست بردارم...

آخ که چقدر دوسش دارممم...

 

چقذه نرمه...هااااا

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 9:17 بعد از ظهر توسط ن.م| |

 

 

حالم خیلی گرفته ست...

لطفا بهم نگین که...ای بابا توام که همیشه حالت گرفته س!

جوابش خیلی ساده س...

نمیدونم شاید آدم بخیلی هستم!...اما من هیچوقت شادیامو با دیگران تقسیم نکردم...

البته نمیتونم بگم هیچوقت...اما اکثرا....

یعنی هروقت که حالم گرفته س دلم میخواد این گرفتگی رو با نوشتن بریزم بیرون...بلکه 1کوچولو کم بشه...

واسه همین اصلا اسم اینجا رو گذاشتم "اومدم هواخوری!"

چون واقعا برای من همین حکم رو داره...

اینجا برام مثل هواخوریه...

وقتی هوای خنکش به کله م میخوره حالمو جا میاره و بهتر میشم....

 

پ.ن. 1: امشب 1جایی دعوتیم که دیدن آدمایی که اونجا میان و منم باید باهاشون روبرو بشم...شاید باورتون نشه اما انگار جونمو بالا میاره!

پ.ن. 2: یه سری درسای دانشگاهی بود که باید میخوندم...باید که نه...دلم میخواست....اما تنبلی اجازه رو بهش نداد...از تنبلیم متنفرم...مطمئنم 1روزی دخلش رو درمیارم....نگید اون 1روزی هیچوقت نمیاد...چرا میاد...از همین تابستون زجرکش کردن این تنبلی نامرد رو شروع کردم...خیلی بهتر شده...کم کم داره بی جون میشه...اما 1موقع هایی بازم پررویی میکنه!

پ.ن. 3: کلی کارای ویراستاری و مقاله نوشتن واسه نشریه ی دانشکده دارم....مشکل اینجاس که وقتم کمه...شاید بازم این تنبلیه داره ادا درمیاره...نمیدونم!

پ.ن. 4: ویولن رو این هفته خوب تمرین نکردم...بسوزه پدر این تنبلی....!

 

بخوام همینطوری به دلیلای حال گرفتگیم بپردازم شماره ش تا 20-30 میره....

 

نتیجه اخلاقی:

تنبلی موجود بی شرفیه...خیلی بی شرف....خیلییییییییییی.....سعی کنین توی 1محفظه ی خالی از هوا خفه ش کنین

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 3:5 بعد از ظهر توسط ن.م| |


Design By : Night Skin