اومدم هواخوری !
یه حس خاصی دارم...شدم مثل این عکسه... حس جالبی نیست...حس علامت سوال... میدونین...! واقعا" اگه منو الآن میدیدین شک نمیکردین که این عکس خود خودمه که همین الآن با دوربین دیجیتال کیفیت بالا ازم گرفته شده.... شایدم نمیتونستین تصمیم بگیرین (بین من و این عکسه) که کدومش نازنین واقعیه! ولی خیلی ازین عکسه خوشم میاد...۱جورایی عاشقشم...چون که احساس میکنم قشنگ حسم رو منتقل میکنه... دلم می خواد حرف بزنم...۴شنبه که از دانشگاه بر می گشتم و بلوار دانشجو رو به سمت میدون سرازیر شده بودم! (سرازیر شده بودمو خوب اومدم) تنها بودم و خوشحال... از موزاییک های پیاده رو و تصمیمات و انتخاباتی که واسه قدم گذاشتن روشون میگرفتم، کلی درس زندگی گرفتم...بعضی قسمت ها موزاییک ها کاملا" سالم بودن پس باید صاف ترینشون رو انتخاب میکردم...اما بعضی قسمت هاش ۱سری ها شکسته و خراب بودن و ۱سری ها تقریبا" سالم....خب معلومه باید اونایی رو که به نسبت سالم تر بودن رو انتخاب میکردم و دیگه در مورد صافیشون زیاد سختگیری نمیکردم! ....بعضی قسمتاشم همگی خراب و شکسته و ....در اینطور موقعیت ها آدم باید بین بد و بدتر تصمیم بگیره...همیشه شرایط اونطوری نیست که ما انتظارشو داریم و هنر زندگی کردنم همینه که بتونیم شرایطیو که خیلی دوستش نداریم رو هم با عقل و درایت مدیریت کنیم...باید از زندگی لذت برد...چطوری!؟......خب هرجور و با هرکاری که احساس کنی روحت به رقص درمیاد.... آخ که چقدر دلم میخواد بسازم!....یعنی ساز بزنم..... دلم میخواد ساز بزنم تا روحم مثل عکس زیر سر بخوره و برقصه..... قلب تو بر حریری نرم و آرام خوابیده است او را باید با ضربه های عشق و ایمان به هوش آورد و بیدار كرد باید در زندگی چیزی باشد كه دل آدمی بخاطر آن تپیده تا افسرده نشود. ها ها هاااااااا... این فال امروزم تو کلوب بود... کلی خندیدم بهش...راست گفته اما... مگر مغز...بخورم که از این حریر نرم و آروم دست بردارم... آخ که چقدر دوسش دارممم... چقذه نرمه...هااااا حالم خیلی گرفته ست... لطفا بهم نگین که...ای بابا توام که همیشه حالت گرفته س! جوابش خیلی ساده س... نمیدونم شاید آدم بخیلی هستم!...اما من هیچوقت شادیامو با دیگران تقسیم نکردم... البته نمیتونم بگم هیچوقت...اما اکثرا.... یعنی هروقت که حالم گرفته س دلم میخواد این گرفتگی رو با نوشتن بریزم بیرون...بلکه 1کوچولو کم بشه... واسه همین اصلا اسم اینجا رو گذاشتم "اومدم هواخوری!" چون واقعا برای من همین حکم رو داره... اینجا برام مثل هواخوریه... وقتی هوای خنکش به کله م میخوره حالمو جا میاره و بهتر میشم.... پ.ن. 1: امشب 1جایی دعوتیم که دیدن آدمایی که اونجا میان و منم باید باهاشون روبرو بشم...شاید باورتون نشه اما انگار جونمو بالا میاره! پ.ن. 2: یه سری درسای دانشگاهی بود که باید میخوندم...باید که نه...دلم میخواست....اما تنبلی اجازه رو بهش نداد...از تنبلیم متنفرم...مطمئنم 1روزی دخلش رو درمیارم....نگید اون 1روزی هیچوقت نمیاد...چرا میاد...از همین تابستون زجرکش کردن این تنبلی نامرد رو شروع کردم...خیلی بهتر شده...کم کم داره بی جون میشه...اما 1موقع هایی بازم پررویی میکنه! پ.ن. 3: کلی کارای ویراستاری و مقاله نوشتن واسه نشریه ی دانشکده دارم....مشکل اینجاس که وقتم کمه...شاید بازم این تنبلیه داره ادا درمیاره...نمیدونم! پ.ن. 4: ویولن رو این هفته خوب تمرین نکردم...بسوزه پدر این تنبلی....! بخوام همینطوری به دلیلای حال گرفتگیم بپردازم شماره ش تا 20-30 میره.... نتیجه اخلاقی: تنبلی موجود بی شرفیه...خیلی بی شرف....خیلییییییییییی.....سعی کنین توی 1محفظه ی خالی از هوا خفه ش کنین آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هرکجا هست خدایا به سلامت دارش وااااااااااااااااااااااای.... خوب بودم...اما.... حالم خیییییییییییییییییییییییلی بده.... حالم خیلی بده.......

.....

| Design By : Night Skin |


